اضطراب هایی که در بارداری سراغم آمد

موضوع اینه که بارداری اول من به نسبت دومی، سخت تر بود ولی هرچی که باشه بارداریه و حالا به هر دلیلی مثل تغییرات هورمونی و شرایطی که به وجود میاد آدم دچار اضطراب و ترس و نگرانی میشه. نگرانی...

معصومه رجایی
معصومه رجایی آپدیت:
اضطراب بارداری

موضوع اینه که بارداری اول من به نسبت دومی سخت تر بود ولی هرچی که باشه بارداریه و حالا به هر دلیلی مثل تغییرات هورمونی و شرایطی که به وجود میاد آدم دچار اضطراب و ترس و نگرانی میشه. نگرانی هر کسی از جنس زندگی و دغدغه های خودشه. اینجا براتون از نگرانی هام و اینکه برای حل کردنشون چه کارایی کردم میگم.

ترس از زایمان طبیعی

از چیزایی که من رو نگران میکرد، خود زایمان بود که با اینکه زایمان دومم میشد، باز ترسش رو داشتم و از اینکه نمیتونستم پیش بینی کنم زایمانم چطور پیش میره نگران بودم… به هر حال زایمان اتفاق سختی هست و هیچکس نمیتونه این رو منکر بشه. سونوگرافی 37 هفته رو که رفتم گفتن وزن بچه 3400 هست و چون زایمانم قرار بود طبیعی باشه ترسم از سخت بودن زایمان بیشتر شد.

خب هرکاری از دستم بر میومد برای کنترل وزنش انجام دادم و ورزش های مخصوص زایمان رو هم انجام میدادم. همینکه داشتم برای زایمان راحت داشتن تلاش میکردم از ترس هام کم میکرد.

یه کاری که خیلی به کم شدن ترسها و نگرانی هام کمک میکرد ارتباط داشتن با کسانی بود که هم شرایط خودم بودن. من دوستانی دارم که اون موقع یا باردار بودن یا تازه زایمان کرده بودن و هم صحبتی باهاشون آرومم میکرد.

کلا هم زیاد بیرون میرفتم و تا آخرین روز همه کارای خونه رو انجام میدادم و تلاش کردم مثل بارداری اولم ضعیف و تنبل نشم. اینکه هر لحظه مشغول کاری بودم و صد البته حضور ریحان و نیاز هاش باعث میشد کمتر بتونم فکر و خیال بکنم. البته که سختی هایی هم داشت و سر و کله زدن با ریحان انرژی زیادی میطلبید که من خیلی وقتها کم می آوردم.

نتیجه همه این نگرانی ها و کارایی که برای رفعشون کردم هم این شد که من زایمان کردم… با همه سختی ها و شیرینی هاش…

وضعیت خونه و کارای خونه

یکی از چیزایی که توی دوران بارداری خیلی بهش فکر میکردم این بود که احتمالا همه ی وقتم صرف بچه ها خواهد شد و به کارای خونه نخواهم رسید. کاری که کردم این بود که کمد ها رو کامل بیرون ریختم و مرتب کردم. کابینت ها رو مرتب کردم. فرش ها رو دادیم قالیشویی و با کمک همسر جان تقریبا خونه تکونی کردیم. البته که خونه تکونی به اون معنایی که مقبول مامانم بی افته نه. خونه تکونی در حد توان خودمون. همونقدری که تونستیم.

درسته که بعد از به دنیا اومدن حسنا این مرتب بودن خیلی کمکم کرد… اما الان که یه ماه از ماجرا میگذره خونه به حالت انفجار در اومده و فکرهام در مورد نرسیدن به کارای خونه تا حدی درست بود… اما حالا که فکر میکنم جای نگرانی نداشت و مسئله ای هست که به هر حال دچارش میشدم و این راهی هست که من انتخاب کردم و اولویت ها و ارزش هام چیزای دیگه ای هستن…

نگرانی از واکنش ریحان به خواهرش

از بزرگترین نگرانی هام همین بود که ریحان آسیب نبینه. توی پست قبلی مفصل براتون گفتم که چه کارایی کردم تا آماده بشه برای به دنیا اومدن خواهرش… ان شاالله فرصتی بشه در مورد نتایجش هم براتون مفصل میگم.

ذکر برای وقتی که اضطراب داریم

با اینکه همه تلاشم رو کرده بودم باز هم نگرانی داشتم. بقیه ش رو توکل کردم به خدا. کلا نگرانی هام زیاد بود و اواخر بارداریم وقتی به روزای پسا زایمان فکر میکردم یه حس گنگی از دلشوره و اضطراب و خوشحالی باهم داشتم، حتی گاهی مینشستم گوشه ای و گریه میکردم… به توصیه ی یکی از دوستام هر وقت مضطرب میشدم ذکر “حسبی الله و نعم الوکیل” رو میگفتم و واقعا هم آرومم میکرد.